روز رفتن، من دلم غوغا بود
او قدم بر میداشت، عمر من کم میشد
اشک من بی جا بود
روز رفتن گفتم
که اگر گویم از این حال خراب، میماند
کو کجا رنجش او پیدا بود
او ز او خوشحال و
من غمم حاشا بود
او ز من میرفتو
من،در پی او میگشتم
کاش حرفی بود، یا که شاید عملی
تا ز دستم نرود
کاش میشد که بماند یکبار
کاش میشد که فقط کاش نبود
همه امید دلم داشت ز آن در میرفت
مرگ من آنجا بود
داشت از دست دلم میرفتو
من فقط کار دلم هق هق ناپیدا بود
هرچه گفتم برگرد
هرچه گفتم که نرو،سود نداشت
دل او آنجا بود
نه که شد تا نرود
نه که شد تا نروم
طفلکی مرگ دلم پیدا بود
حال سالیست که دیگر رفته
و چه عادت کرده به نبودم حالا
کاش فقط میفهمید:
روز رفتن، من دلم غوغا بود
محمد لالوی
۱۸/۱/۹۴
https://telegram.me/khatkhatihay_mohammad
- mohamad lalavi
- پنجشنبه ۱۷ ارديبهشت ، ۱۳:۴۴ ب.ظ
- بازدید : ۴۲۸